انتخاب بهتر - تئوری انتخاب (دکتر علی صاحبی)
کد : 6598-6807      تاریخ انتشار : سه شبه 16 دی 1404 تعداد بازدید : 15

مقالات

قبل از متعهد شدن، حتما این مقاله را بخوانید
برای اینکه بخواهیم زیر بار تعهدهای بزرگی مثل مثال بالا برویم، نه تنها باید بتوانیم تصمیم‌گیری کنیم، بلکه باید دست به یک «انتخاب» بزنیم که ممکن است زندگی‌مان را تا ابد تغییر دهد. شاید تفاوت به این دو موضوع را ندانید، ولی بد نیست بدانید که بین تصمیم و انتخاب تفاوت ظریف و مهمی وجود دارد.

 

دهه‌ها قبل، وقتی دانشجویی جوان و در حال پیشرفت بودم، سر دوراهی قرار گرفتم که باید بین دو دانشگاه انتخاب می‌کردم: دانشگاه معتبر واشینگتن در سنت‌لوئیس، یا محوطه‌ی کوچک و کم‌نام‌ونشان یک آکادمی، یعنی دانشگاه نوادا در رینو.

 

دانشگاه واشینگتن، دانشگاهی بود که برندگان جایزه نوبل در آن حضور داشتند، امکانات پژوهشی پیشرفته‌ای در اختیار داشت و هر سال بودجه‌ زیادی دریافت می‌کرد، و حتی به «هارواردِ کنار می‌سی‌سی‌پی» مشهور بود. تقریبا آرزوی هر دانشجوی جوانی بود که به این دانشگاه برود، و به راحتی می‌توانستم مدیریت برنامه‌ی روان‌شناسی بالینی این دانشگاه را به عهده بگیرم.

 

اما از طرف دیگر، دانشگاه نوادا، اصلاً چنان اعتباری نداشت. «هارواردِ کنار تراکی» نبود، و تیمی که قرار بود با آنها کار کنم، سال‌ها بود که غیر از کارهای یکی از اعضای ارشد هیئت علمی که در آستانه‌ی بازنشستگی بود، هیچ پژوهشی منتشر نکرده بودند،. چطور می‌توانستم دانشگاه واشینگتن را انتخاب نکنم؟

 

ولی نکردم و شغل دانشگاه نوادا را انتخاب کردم و حتی یک روز هم از این انتخاب پشیمان نشده‌ام.

 

 

چطور تصمیمهای بزرگ بگیریم

 

برای اینکه بخواهیم زیر بار تعهدهای بزرگی مثل مثال بالا برویم، نه تنها باید بتوانیم تصمیم‌گیری کنیم، بلکه باید دست به یک «انتخاب» بزنیم که ممکن است زندگی‌مان را تا ابد تغییر دهد. شاید تفاوت به این دو موضوع را ندانید، ولی بد نیست بدانید که بین تصمیم و انتخاب تفاوت ظریف و مهمی وجود دارد.

 

تصمیم، فرایند انتخاب کردن به صورت منطقی بین گزینه‌هاست و همیشه می‌توانیم دلایل خوبی برایش بیاوریم؛ به عنوان مثال زمانیکه تصمیم می‌گیرید ماشین‌تان را چطور تعمیر کنید، مالیات‌تان را حساب کنید، یا پول‌تان را کجا سرمایه‌گذاری کنید. برای فرایند تصمیم گیری لازم است تا مزایا و معایب را بررسی کنید و ذهنِ مسئله‌حل‌کن مسئولیت انجام چنین کاری را برعهده دارد.

 

اما در فرایند انتخاب کردن، اصلا نیازی به توجیه و داشتن دلیل وجود ندارد. البته که قطعا، ممکن است دلایلی داشته باشید، اما انتخاب کردن به این دلایل وابسته نیستید. برای انتخاب کردن، از تمام وجودتان استفاده می‌کنید و مسئولیتش روی دوش تمامیت خودتان است، نه اینکه فقط ذهنِ مسئله‌حل‌کن مسئولیت آنرا بر عهده داشته باشد. نکته اساسی اینجاست که وقتی قرار است خودتان را به یک تغییر بزرگ متعهد کنید، یا به عبارت بهتر تصمیم بزرگ بگیرید، بهتر است اینکار را با تمامِ خودتان انجام دهید.

 

برای اینکه موضوع را بتوانم برایتان روشن‌تر کنم باید اضافه کنم که با وجود انجام چنین کاری باز هم نتیجه‌ی «خوب» آنطور که ذهنتان دنبالش می‌گردد تضمین شده نیست (مثل تضمینی که موقع خریدِ ماشین لباس‌شویی دریافت می‌کنید!). اما انتخاب کردن با تمامیت خودتان تضمین می‌کند که تعهدی که می‌دهید، بازتابِ تمام وجودتان باشد و در چنین شرایطی احتمالاً احساس مناسب‌تری خواهید داشت.

 

برای اینکه افراد بتوانند با تمام وجودشان انتخاب کنند، یک روش وجود دارد که مفید خواهد بود؛ خودم هم زمانیکه که قرار بود بین نوادا و واشینگتن انتخاب کنم و در نهایت نوادا را ترجیح دادم از آن استفاده کردم. شاید برایتان عجیب یا غیرعلمی به نظر برسد، اما بد نیست امتحانش کنید.

 

گام اول: تحقیق کنید

 

قبل از هر تعهد مهمی، لطفاً تحقیق کنید. انتخاب هر گزینه چه مزایایی و چه معایبی دارد؟ چه عوامل دیگری ممکن است روی انتخابتان تاثیر بگذارند؟ بررسی کردن این دلایل کاری است که صرفا در قلمرو ذهنِ مسئله‌حل‌کنتان، اما قطعا مهم است که توسط پیامدهایی که برایتان از قبل قابل پیش‌بینی‌ هستند غافلگیر نشوید. اول تحقیق کنید و ببینید از هر گزینه‌ایکه روی میزتان است چه انتظاری می‌توانید داشته باشید.

 

گام دوم: تمامِ وجودتان را بررسی کنید

 

بعد از اینکه تحقیق‌هایتان را کردید، آن را کنار بگذارید. خودتان در حالت ذهنیِ گشوده و آگاهانه قرار دهید که به شکلی که انگار هیچ چیزی نمی‌دانید و برایتان همه چیز مبهم است و پر از «احساسِ درونی» باشید، نه اینکه در ذهنتان باز هم مزایا و معایب چرخ بزنند و شما هم غرق آنها شوید. این مرحله هیچ ربطی به فکر کردن ندارد، بلکه بیشتر به احساس کردن ارتباط دارد.

 

حالا به انتخابی که پیش رویتان است از زاویه‌های مختلف با «تمامِ وجود» نگاه کنید. روی هر یک از پرسش‌های عمیق فکر کنید، اما اجازه ندهید ذهن منطقی‌تان کنترل را به دست بگیرد. روی هر سئوال تامل کنید و اجازه دهید پاسخ‌ها از لایه‌های زیرین وجودتان بالا بیایند.

 

  • اگر این انتخاب یک آهنگ بود، چه آهنگی بود؟
  • اگر این انتخاب یک فیلم بود، چه فیلمی بود؟
  • اگر این انتخاب یک داستان مشهور بود، کدام داستان بود؟
  • اگر این انتخاب یک شعر بود، چه شعری بود؟
  • اگر این انتخاب یک حس بدنی بود، چه حسی بود؟
  • اگر این انتخاب یک خاطره بود، چه خاطره‌ای بود؟

 

برای این تمرین وقت بگذارید. در این قسمت ساعت‌ها یا حتی روزها تمرین را در چند جمله‌ی ساده خلاصه کرده‌ام. به اینکه چه پاسخ‌هایی در درونتان پیدا می‌کنید، توجه کنید و ببینید هر کدام چه احساسی برایتان ایجاد می‌کنند.

 

بعد از اینکه به اندازه کافی به این پرسش‌ها و پاسخ‌هایی که در درونتان پیدا می‌شود فکر کردید، زمان آن است تا آنچه در درونتان دیده‌اید را بتوانید بیان کنید.

 

  • انتخاب‌هایتان را در نظر بگیرید و بدن‌تان را به شکلی حرکت دهید که با هر پاسخ هماهنگ باشد.
  • انتخاب‌هایتان را در نظر بگیرید و برای هرکدام یک نقاشی بکشید.
  • انتخاب‌هایتان را در نظر بگیرید و هرکدام را به‌صورت یک تصویر در ذهنتان مجسم کنید.
  • انتخاب‌هایتان را در نظر بگیرید و اجازه دهید برای هر گزینه، کلمه‌ای از درون‌تان بیرون بیاید.

 

مدتی به همین شکل ادامه دهید. به هیچ وجه تلاش نکنید بلافاصله از همه‌چیز سر در بیاورید یا به جمع‌بندی نهایی برسید. در عوض، با حالتی گشوده و آگاهانه زمان کافی بگذارید و داده‌های خام را جمع کنید (اگر به دنبال تکنیک‌های بیشتری برای انتخاب تعهدها و رسیدن به هدف‌ها هستید، کتاب جدیدم «ذهن رهاشده» را ببینید).

 

چرا «کیسه‌لوبیا» را انتخاب کردم

 

وقتی درباره‌ی رفتن به دانشگاه واشینگتن یا دانشگاه بسیار کم‌اعتبارترِ نوادا فکر می‌کردم، در حالتی تقریباً رؤیایی وقت گذاشتم تا برای هر انتخاب، تصویری بسازم که «حس درونی‌ام» نسبت به هر گزینه را نشان دهد.

 

دانشگاه نوادا برایم شبیه یک مبل کیسه‌لوبیایی بزرگ بود؛ آن‌قدر نرم که اگر رویش می‌نشستم، در آن فرو می‌رفتم و فقط چشم‌هایم دیده می‌شد. اما در سمت دیگر دانشگاه واشینگتن، شبیه به این بود که روی یک صحنه‌ی بزرگ، در حال کارگردانی یک نمایش، کنار بازیگران ایستاده‌ام و صدها نفر تماشایم می‌کردند… با این تفاوت که بازیگران گوش به حرفم نمی‌دهند و من هم برهنه‌ام.

 

بنابراین کیسه‌لوبیا را انتخاب کردم.

 

نگرانی‌هایی که داشتم («فقط چشم‌هایم دیده می‌شد») در عمل به‌راحتی قابل مدیریت بود. نوادا واقعاً برایم دانشگاه راحتی بود و می‌توانستم حمایت‌‌های زیادی بگیرم، اما در هر حال باید سخت کار می‌کردم. باقی افراد هم به سختی کار می‌کردند، و خودِ دانشگاه نوادا هم امروزه، بعد از ۳۵ سال، پیشرفت‌های چشمگیری داشته است. سراسر پردیس دانشگاهی، تبدیل به به جایی جذاب برای پژوهشگران شده است. در حال حاضر پراستنادترین عضو هیئت علمی این دانشگاه هستم… ولی اگر در واشینگتن بودم شاید الان رتبه‌ی نهم را داشتم؛ پس از نظر «موفقیت عینی»، انتخابم بر اساس هر معیاری نتیجه داده است.

 

سئوالی که همچنان پابرجاست این است که آیا دانشگاه واشینگتن هم می‌توانست برایم به اندازه دانشگاه نوادا خوب باشد؟ شاید می‌توانست، اما اگر به دانشگاه واشینگتن می‌رفتم، حفظ تعادل زندگی‌ام برایم به مراتب کار سخت‌تری بود.

 

از نظر منطقی، دانشگاه واشینگتن قابل مقایسه کردن با دانشگاه نوادا نبود، حقوق بهتری می‌داد و درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) خیلی زودتر می‌توانست به این سطح از اهمیت در دنیا برسد. اما کیفیتِ «کیسه‌لوبیایی» دانشگاه نوادا اجازه داد تا کارها را به شیوه‌‌ای که خودم دوست دارم، بدون اینکه نگاه ابزاری به خودم داشته باشم، انجام دهم؛ گاهی اوقات آهسته و بدون فشار و گاهی اوقات پرتنش و پرچالش.

 

تا چندین سال بعد از استخدام در دانشگاه نوادا، هیچ دغدغه‌ای برای دریافت تایید و حمایت از کارم در ACT نداشتم — و هیچ رئیس دانشکده‌ای هم بابتش کاری به کارم نداشت. حس درونی‌ام می‌گفت هنوز وقتش نرسیده است.

 

اما چندین سال بعد، تاییدیه‌ها و حمایت‌ها از راه رسیدند.

 

در نوادا کارهای «خوره‌واری» انجام دادم که تازه الان آن کارها به چشم می‌آیند؛ به عنوان مثال سال‌های زیادی که صرف تدوین فلسفه‌ای از علم به نام «بافت‌گرایی کارکردی» کردم، یا نظریه‌ای شناختی و بنیادین به نام «نظریه‌ی چارچوب‌ ارتباطی» کردم چون حس درونی‌ام می‌گفت این‌ها مهم‌اند.

 

سال‌ها بعد، توجهات زیادی به این‌کارها هم شد.

 

هیچ‌وقت نه به صحنه‌‌ای بزرگ با تماشاگران زیاد نیاز داشتم و نه آن را می‌خواستم — چه با لباس، چه بی‌لباس. چه آن زمان (و چه حالا) نمی‌توانم کاملاً توضیح بدهم چرا چنین چیزی را نمی‌خواستم و دوست نداشتم. چه آن زمان (و چه حتی حالا) هم نمی‌توانم ذهنِ مسئله‌حل‌کنم را قانع کنم که تصمیم درستی گرفته‌ام.

 

اصلا نیازی هم به این کار نبود. با تمامِ وجودم انتخابم را کرده بود و هیچ‌وقت به عقب نگاه نکردم.

 

تعهدهای بزرگ (اینکه با چه کسی ازدواج کنیم، چه مسیری شغلی را دنبال کنیم، و غیره) صرفاً منطقی نیستند؛ بلکه روان‌شناختی‌اند. این انتخاب‌ها نیازمند این هستند تا تمامِ وجودتان را در نظر بگیرید.

 

هر بار، یک حس درونی.

 

 

لینک مقاله:

 

https://stevenchayes.com/read-this-before-you-make-a-commitment/